وطن به‌مثابه دال مرکزی

خوانش نشانه‌شناسانه بیلبوردهای روز سینما تهران

تعداد کلمات:۱۰۴۰ کلمه/ تخمین زمان مطالعه: ۶ دقیقه

نویسنده: محمدجواد قاسمیان نیک

 

بیلبوردهای شهری صرفاً ابزار تبلیغات نیستند؛ تصاویر و متن‌هایی خواندنی‌اند که در چارچوب نظریه نشانه‌شناسی رولان بارت می‌توان از آن ها تحلیل‌های شگرفتی استخراج نمود. شهرداری تهران در روز سینما مجموعه‌ای از بیلبوردها را نصب کرده است که در هر یک، سه عنصر ثابت تکرار می‌شود: پرچم ایران در پس‌زمینه، تصویر یک بازیگر، و دیالوگی از یک فیلم پرفروش در سال‌های مختلف. در واقع حس می‌شود با انتخاب درست و به هنگام محتوا و قالب، یک دال مرکزی در موضوعی احتمالا غیر مرتبط در حال تسری به جامعه است. این ساختار تکرارشونده، خود یک نظام نشانه‌ای است که باید در سه سطح دلالت بارتی خوانده شود: دلالت صریح، دلالت ضمنی، و اسطوره.

 

 سطح صریح: نقل‌قول‌های سینمایی

در سطح دلالت صریح، هر بیلبورد یک دیالوگ مشخص را بازنمایی می‌کند: «من دختر میرزا را بدون این آب و خاک نمی‌خوام» (اخراجی‌ها)، «ایران به تنهایی معنایی ندارد… با آدم‌هاشه که معنا پیدا می‌کنه» (عشق گمشده)، «ما درد وطن داریم» (میرزاکوچک‌خان)، «یک دلیل بیار که چرا باید توی این موقعیت پاشیم بریم خارج؟» (جدایی نادر از سیمین)، و «این سرزمین جوریکه آدم و عاشق خودش می‌کنه» (بیدمجنون). در این سطح، مخاطب با مجموعه‌ای از جملات آشنا از حافظه سینمایی ایران روبه‌روست. فیلم‌هایی که طیف گسترده از جامعه ایرانی آن را دیده و معمولا خاطراتی با آن دارد. این واکنش نوستالژیک در تاثیر آن که در لایه‌های بعدی بیشتر مکشوف میشود، اثرگذار خواهد بود.

 

سطح ضمنی: تولید دال مرکزی ابراز علاقه به وطن

بارت معتقد است دلالت ضمنی، معنای پنهانی است که ارزش‌های فرهنگی را به نشانه‌ها پیوند می‌زند و ایدئولوژی‌ها معمولا به‌عنوان ساختار پنهان در همین سطح قرار می‌گیرد. در این بیلبوردها، دلالت ضمنی از سه طریق تولید می‌شود:

  • هم‌نشینی نشانه‌ها. پرچم ایران در پس‌زمینه همه تصاویر، همه گفتمان‌های متفاوت را از دفاع مقدس تا درام خانوادگی زیر یک چتر واحد گرد می‌آورد. این هم‌نشینی بصری، مخاطب را وادار می‌کند هر جمله را، مستقل از بافت اصلی فیلم، به‌مثابه بیانی درباره ایران و پیرامون مفهومی واحد به نام وطن بخواند.
  • استعاره‌سازی زبانی. «آب و خاک» استعاره از وطن است؛ «دختر میرزا» استعاره از خوشبختی و آینده. «ایران با آدم‌هاش معنا پیدا می‌کند» وطن را از جغرافیا به اجتماع منتقل می‌کند. «درد وطن» احساسی جمعی و مشترک می‌سازد. در سطح ضمنی، همه این عبارات حول یک دال مرکزی مفصل‌بندی می‌شوند: ابراز علاقه به چیزی است که در وطن دیده می‌شود و وجود دارد. دال مرکزی، به تعبیر نظریه گفتمان لاکلاو و موفه، عمود خیمه است که اگر برداشته شود، کل ساختار فرو می‌ریزد.
  • شخصی‌سازی عاطفی. تصویر بازیگران آشنا، این عشق را از سطح انتزاعی به سطح شخصی و انسانی منتقل می‌کند. بازیگر در سطح ضمنی، نماینده «هنر ملی» و «حافظه جمعی» است.

 

 سطح اسطوره: طبیعی‌سازی امر برساخته

بارت اسطوره را سطح سوم دلالت می‌داند که در آن تاریخ به طبیعت تبدیل می‌شود. در این بیلبوردها، عشق به وطن که برساخته‌ای فرهنگی، تاریخی و سیاسی است، به احساسی طبیعی و بدیهی تبدیل می‌شود. پرچم در پس‌زمینه، گویی به همه این جملات معنایی فراتاریخی می‌بخشد: گویی همیشه و همه‌جا ایرانیان چنین گفته‌اند و چنین عاشق وطن بوده‌اند و این عشق وطن است که معنای ضمنی و نهفته در تفکر ایرانیان است.

این اسطوره‌سازی در سطح صوری، یک استحاله نشانه‌ای را نیز انجام می‌دهد: برخی از جمله‌ها در بافت اصلی فیلم، معانی متفاوتی دارند. «یک دلیل بیار که چرا باید بریم خارج؟» در جدایی نادر از سیمین، دیالوگی در بستر اختلاف خانوادگی و بحران تصمیم‌گیری است. اما در بافت بیلبورد، این جمله به یک پرسش وجودی تبدیل می‌شود: «چرا باید برویم؟» پرسشی که ماندن را وضعیت پیش‌فرض و رفتن را نیازمند دلیلی مضاعف و افزوده می‌سازد.

 

 صورت‌بندی مهاجرت در نظام نشانه‌ای وطن

اگر دال مرکزی در اذهان افراد ابراز علاقه به وطن باشد، آنگاه مهاجرت نه یک انتخاب اقتصادی یا اجتماعی، بلکه خروج از دایره دلالت وطن صورت‌بندی می‌شود. کسی که می‌رود، گویی از این زنجیره نشانه‌ای جدا شده است. برخی آمارها نشان می‌دهد این صورت‌بندی با واقعیت اجتماعی در تنش است؛ برای مثال نرخ ماندگاری نخبگان، بر اساس داده‌های بنیاد ملی نخبگان در سال ۱۴۰۳، حدود ۸۱ تا ۸۳ درصد اعلام شده است[۱] که یعنی نزدیک به یک‌پنجم نخبگان کشور در حال ترک هستند و با توجه به بروز تکانه‌های متعدد در این دوسال، احتمالا این عدد دستخوش تغییرات گسترده ای شده باشد. اما در طرف مقابل نیز قابل مشاهده است که برخی در حال بازگشت و یا تلاش برای آن هستند. این بازگشت نیز در با کمی عمیق شدن در همین نظام نشانه‌ای یعنی حب وطن قابل جمع و صورت بندی است.

اما این تنش نسبت به یک مفهوم اسطوره ای، همان چیزی است که بارت آن را بحران اسطوره می‌نامد: وقتی اسطوره با واقعیت زیسته هم‌خوانی نداشته باشد، کارکرد طبیعی‌سازی آن تضعیف می‌شود. مهاجرت در این چارچوب، پیش از هر چمدان بستن، یک گسست نشانه‌ای است: یعنی خروج از زنجیره‌ای که وطن را به عشق و ماندن و ساختن پیوند می‌زند. این همان نقطه نهایی است که معمولا طیف گسترده ای از افراد را که تصمیم خود برای مهاجرت را گرفته اند قبل از عازم شدن به تعلل در اجرای تصمیم وا میدارد و یا به عنوان نقطه عطف بین تصمیم و عمل نهایی به مهاجرت قابل رهگیری است. یعنی کسی که تصمیم جدی و نهایی را اتخاذ کرده و حتی اسطوره های ذهنی و ارزشی خود را که از مهمترین ان ها علاقه به وطن و کشور و خاک است را برای یک هدفی رها می‌کند.

 

جمع بندی

بیلبوردهای روز سینما را می‌توان پاسخی در سطح جنگ روایت‌ها تلقی کرد: تلاشی برای بازسازی دال مرکزی عشق به وطن در برابر روایت رفتنی که دیگران در حال بسامد دادن به آن هستند. اما نشانه‌شناسی بارت به ما می‌آموزد که اسطوره، هرچند در کوتاه‌مدت مؤثر است، در بلندمدت بدون تغییر شرایط مادی و اجتماعی شکننده است. اگر عشق به وطن از ایمان به وطن باشد، آنگاه مهاجرت نه فقط تغییر مکان، بلکه فاصله گرفتن از یک وظیفه ایمانی صورت‌بندی می‌شود. اما این صورت‌بندی تنها زمانی پایدار می‌ماند که وطن در تجربه زیسته نسل جوان، نه به‌عنوان یک صرفا ضرورت مبتنی بر نظام ارزشی بلکه به‌عنوان انتخابی عقلانی ممکن شود. این همان جایی است که نقش دستگاه‌های آموزشی و مداخله گر در نظام فکری جوانان اهمیت پیدا می‌کند و باید از هر مسیری تلاش کند تا انگاره وطن و وطن دوستی را در مقابل با جنگ شناختی دشمن، تقویت و متعالی جلوه نماید.

 

پاورقی

[۱] mehrnews.com/news/6912906

این مقاله را به اشتراک بگذارید