تعداد کلمات:۱۹۶۰ کلمه/ تخمین زمان مطالعه: ۱۱ دقیقه
نویسنده: علیاکبر عبدالاحدی مقدم[۱]
مقدمه
در حالیکه مسئولان و کارشناسان مختلف در خصوص ناترازی برق، گاز، بنزین و … سخن میگویند، کمتر مسئول و کارشناسی است که در خصوص ناترازی معیشت مردم سخن بگوید. ناترازیای که در سایه افزایش سرسامآور تورم، سفره مردم را کوچک کرده و فشار روحی و روانی مضاعفی را در شرایط اضطراری کشور بر مردم خصوصا اقشار ضعیف و آسیبپذیر وارد کرده است. باید توجه داشت که تورم صرفاً افزایش عددی قیمتها در گزارشهای اقتصادی نیست؛ بلکه پدیدهای است که بهتدریج در الگوی زندگی، احساس امنیت، روابط اجتماعی، اعتماد عمومی و برداشت مردم از آینده اثر میگذارد. هنگامی که قیمت کالاها و خدمات با سرعتی بیشتر از رشد درآمدها افزایش مییابد، توازن میان هزینه و درآمد خانوار برهم میخورد و «ناترازی معیشت» شکل میگیرد. در این وضعیت، خانوادهها برای حفظ حداقلهای زندگی ناچار میشوند از مصرف مواد غذایی، درمان، آموزش، تفریح، پسانداز و حتی روابط اجتماعی خود بکاهند.
تداوم تورم بالا میتواند از یک بحران اقتصادی به بحران اجتماعی و سیاسی تبدیل شود. این تبدیل معمولاً ناگهانی نیست، بلکه در قالب فرایندی تدریجی رخ میدهد؛ افزایش قیمتها قدرت خرید را کاهش میدهد؛ کاهش قدرت خرید احساس محرومیت و بیعدالتی ایجاد میکند؛ این إحساس محرومیت، اعتماد عمومی را تضعیف میسازد؛ سپس روایتها، شایعات و عملیات روانی میتوانند نارضایتی پراکنده را به برداشت مشترک، خشم جمعی و رفتار اعتراضی تبدیل کنند.
در این میان، مفهوم «جنگ شناختی» اهمیت پیدا میکند. جنگ شناختی به تلاش سازمانیافته برای اثرگذاری بر ادراک، احساس، قضاوت و تصمیمگیری افراد و گروهها گفته میشود. این پدیده میتواند از سوی بازیگران خارجی، گروههای سیاسی، شبکههای ذینفع یا حتی کنشگران غیرسازمانی انجام شود. البته نباید هر اعتراض اقتصادی یا هر خبر انتقادی را به جنگ شناختی نسبت داد زیرا نارضایتی مردم از شرایط اقتصادی کشور واقعی است تا جایی که در تجمعات شبانه امت مبعوث هم شاهد سردادن شعارهای اقتصادی و معیشتی و مطالبه از مسئولان هستیم. بااینحال اطلاعات نادرست، بزرگنمایی، شایعه و قطبیسازی میتوانند بحران واقعی را تشدید و مسیر آن را به سوی ناآرامیهای خشونتآمیز هدایت کنند.
تورم و فرسایش معیشت
تورم زمانی رخ میدهد که سطح عمومی قیمتها بهطور مستمر افزایش یابد. کاهش نرخ تورم نیز به معنای ارزان شدن کالاها نیست، بلکه فقط نشان میدهد سرعت گران شدن آنها کمتر شده است. این تفاوت برای تحلیل وضعیت اقتصادی اهمیت زیادی دارد؛ زیرا خانوار ممکن است با کاهش سرعت تورم نیز همچنان با سطحی بسیار بالا از قیمتها مواجه باشد.
فشار تورمی بر همه گروهها یکسان نیست. خانوارهای کمدرآمد، بخش بزرگی از درآمد خود را صرف خوراک، مسکن، حملونقل و درمان میکنند؛ بنابراین افزایش قیمت این اقلام، مستقیماً کیفیت زندگی آنها را کاهش میدهد. در مقابل، خانوارهای پردرآمد معمولاً امکان بیشتری برای جابهجایی در سبد مصرف، استفاده از پسانداز یا تبدیل داراییهای خود به ارز، طلا و ملک دارند.
نخستین واکنش خانوارها به تورم معمولاً حذف هزینههای غیرضروری است. در محله بعدی، هزینههای تفریح، سفر، پوشاک، آموزشهای جانبی و کالاهای بادوام کاهش مییابد. اگر تورم ادامه پیدا کند، مصرف مواد غذایی باکیفیت، مراجعات پزشکی و خرید دارو نیز تحت تأثیر قرار میگیرد. در این مرحله، مسئله از «کاهش رفاه» به «تهدید امنیت اقتصادی و انسانی» تبدیل میشود.
ناترازی درآمد و هزینه
اگر درآمد خانوار متناسب با افزایش قیمتها رشد کند، بخشی از آثار تورم قابل جبران خواهد بود. اما در شرایطی که دستمزد اسمی با تأخیر و کمتر از رشد هزینهها افزایش یابد، دستمزد واقعی کاهش پیدا میکند. کارگران، کارمندان، بازنشستگان، مستمریبگیران و صاحبان مشاغل کوچک در چنین وضعیتی آسیب بیشتری میبینند.
کاهش دستمزد واقعی چند پیامد مهم دارد. نخست؛ خانوارها ناچار میشوند از پسانداز خود استفاده کنند. دوم؛ بدهی و وابستگی مالی افزایش مییابد. سوم؛ کیفیت تغذیه، درمان و آموزش کاهش پیدا میکند. چهارم؛ افراد برای جبران کاهش درآمد به شغل دوم، اضافهکاری یا فعالیتهای غیررسمی روی میآورند و در نهایت فرسودگی جسمی و روانی افزایش مییابد و فرصت مشارکت اجتماعی کاهش پیدا میکند.
مسکن در این میان نقشی تعیینکننده دارد. افزایش اجارهبها یا هزینه خرید خانه، بخش بزرگی از درآمد را مصرف میکند و منابع باقیمانده برای خوراک، درمان و آموزش را کاهش میدهد. مهاجرت به حاشیه شهرها، افزایش زمان رفتوآمد، کوچک شدن فضای سکونت و تأخیر در ازدواج و تشکیل خانواده، از پیامدهای اجتماعی این وضعیت است.
فشار اقتصادی و احساس محرومیت نسبی
فقر مطلق تنها عامل اعتراض اجتماعی نیست. معمولا افراد زمانی معترض میشوند که وضعیت خود را با گذشته، اطرافیان یا گروههای برخوردار مقایسه میکنند. این وضعیت در ادبیات اجتماعی «محرومیت نسبی» نامیده میشود. ممکن است فرد هنوز بتواند حداقل نیازهای خود را تأمین کند، اما احساس کند نسبت به سالهای گذشته یا نسبت به دیگران بهشدت عقب افتاده است.
نابرابری در تحمل هزینههای بحران، این احساس را تشدید میکند. اگر حقوقبگیران و اقشار کمدرآمد ارزش واقعی درآمد خود را از دست بدهند اما صاحبان دارایی، رانت یا دسترسی ویژه بتوانند ثروت خود را حفظ کنند، گرانی به نمادی از بیعدالتی تبدیل میشود. در چنین شرایطی، پرسش مردم تنها این نیست که «چرا قیمتها بالا رفته است؟»؛ بلکه میپرسند «چرا تمام هزینه بحران باید بر دوش ما باشد؟»
این مرحله، نقطهای مهم در تبدیل مشکل اقتصادی به نارضایتی سیاسی است. مردم ممکن است مشکلات خود را حاصل ناکارآمدی، فساد، تبعیض، تصمیمهای نادرست یا بیتوجهی مسئولان بدانند. در شرایطی که امکان بیان قانونی و مؤثر این نارضایتی محدود است، احساس بیقدرتی و خشم انباشته میشود.
نابودی اعتماد و تغییر افکار عمومی
تورم مزمن بهتدریج نگرش مردم نسبت به دولت، نهادهای اقتصادی و آینده را تغییر میدهد. هنگامی که وعدههای کنترل قیمت، تثبیت ارز یا حمایت معیشتی بارها تکرار شود اما نتیجه ملموسی در زندگی مردم دیده نشود، شکاف میان گفتار رسمی و تجربه روزمره افزایش مییابد.
اعتماد عمومی در بحران اقتصادی به سه عامل وابسته است: صداقت در بیان واقعیت، توانایی در مدیریت بحران و عدالت در توزیع هزینهها. اگر آمارها متناقض باشند، مشکلات انکار شوند یا حمایتها بهصورت نابرابر توزیع شود، مردم نهتنها به سیاست اقتصادی بلکه به روایت رسمی درباره وضعیت کشور نیز بدبین میشوند.
در این مرحله افکار عمومی از حالت فردی به حالت جمعی تغییر میکند. شهروندان درمییابند که مشکل آنها فقط مسئلهای شخصی نیست بلکه افراد بسیاری با مشکلات مشابه مواجهاند. شبکههای اجتماعی، گفتوگوهای خانوادگی، محیطهای کاری و بازارها در شکلگیری این ادراک مشترک نقش دارند. تجربههای پراکنده از طریق روایتهای مشترک به احساس عمومی تبدیل میشوند.
جنگ شناختی و بهرهبرداری از نارضایتی واقعی
جنگ شناختی را میتوان فرایند اثرگذاری بر نحوه دیدن، تفسیر کردن و تصمیم گرفتن جامعه دانست. هدف چنین فرایندی لزوماً ارائه یک خبر دروغ نیست؛ گاهی با انتخاب گزینشی واقعیتها، تکرار یک قاب خبری، برجستهسازی یک حادثه یا ایجاد دوگانههای شدید دنبال میشود.
در شرایط تورمی، جامعه از پیش با فشار واقعی مواجه است. بنابراین، عملیات شناختی معمولاً بحران را از صفر ایجاد نمیکند، بلکه میکوشد آن را تشدید، جهتدهی یا سیاسی کند. چند سازوکار در این زمینه اهمیت دارند:
الف) بزرگنمایی و تعمیم
افزایش قیمت یک کالا ممکن است در فضای رسانهای به نشانه فروپاشی کامل اقتصاد تعبیر شود. یک کمبود موضعی میتواند بهعنوان قحطی سراسری معرفی شود و یک تصمیم ناکارآمد به تصویری از ناتوانی مطلق همه نهادها تعمیم یابد. این فرایند باعث میشود مردم به جای ارزیابی دقیق، بر اساس برداشتهای کلی و هیجانی تصمیم بگیرند.
ب) شایعه و اطلاعات تأییدنشده
در شرایط بیاعتمادی، شایعات سریعتر از اطلاعات رسمی منتشر میشوند. خبر ورشکستگی بانکها، کمبود گسترده مواد غذایی، جهش قریبالوقوع نرخ ارز یا حذف کامل حمایتها میتواند رفتارهای هراسآلود ایجاد کند. مردم ممکن است برای خرید یا تبدیل داراییهای خود هجوم ببرند و همین رفتار، کمبود و افزایش قیمت را تشدید کند.
ج) مقصرسازی و قطبیسازی
جنگ شناختی میتواند گروههای اجتماعی را در برابر یکدیگر قرار دهد؛ برای مثال، کارگران علیه کارفرمایان، شهروندان علیه مهاجران، نسل جوان علیه سالمندان یا مناطق مختلف علیه یکدیگر. همچنین ممکن است همه مشکلات به یک گروه، قومیت، نهاد یا جریان سیاسی نسبت داده شود. قطبیسازی، امکان گفتوگوی عقلانی و یافتن راهحل مشترک را کاهش میدهد.
د) تحریک احساسات
تصاویر صفهای طولانی، کودکان محروم، سالمندان ناتوان از خرید دارو یا پمپ بنزینهای تعطیل و یا صفهای طولانی بنزین میتوانند احساس همدردی و مطالبهگری ایجاد کنند؛ اما اگر این تصاویر بدون زمینه و بهصورت گزینشی استفاده شوند، میتوانند خشم و وحشت عمومی را نیز افزایش دهند. تکرار محتوای احساسی، قدرت تحلیل و سنجش را در فضای عمومی کاهش میدهد.
هـ) بیاعتبارسازی کامل نهادها
انتقاد از سیاستهای اقتصادی بخشی طبیعی از فضای عمومی است؛ اما در عملیات شناختی، ممکن است این انتقاد به نفی کامل هرگونه اطلاعات رسمی، تخصص، قانون و گفتوگو تبدیل شود. هنگامی که مردم هیچ منبعی را معتبر ندانند، شایعه و روایتهای هیجانی جای تحلیل را میگیرند.
از تغییر افکار تا رفتار جمعی
تغییر افکار عمومی بهتنهایی به آشوب منجر نمیشود. برای تبدیل نگرش به رفتار جمعی، چند عامل باید همزمان کنار یکدیگر قرار گیرند: فشار اقتصادی شدید، احساس بیعدالتی، ضعف اعتماد، وجود محرک فوری و شکلگیری تصور عمومی از امکان مشارکت دیگران.
اعتراضها غالباً با یک رخداد مشخص آغاز میشوند؛ مانند افزایش قیمت نان، بنزین، دارو، مسکن یا کاهش دستمزد واقعی اما این رخداد در بستری از نارضایتیهای انباشته معنا پیدا میکند. اگر مردم احساس کنند دیگران نیز ناراضیاند و امکان اعتراض جمعی وجود دارد، مشارکت افزایش مییابد.
در این مرحله، رسانهها و شبکههای اجتماعی نقش دوگانه دارند. از یک سو، میتوانند مشکلات واقعی را آشکار کنند، همبستگی اجتماعی بسازند و مطالبات را بهصورت مسالمتآمیز منتقل کنند. از سوی دیگر، انتشار شایعات، دعوت به رفتارهای هیجانی، جعل تصاویر، خبرسازی و تحریک خشونت میتواند اعتراض مدنی را به درگیری و آشوب تبدیل کند.
باید میان «اعتراض اجتماعی» و «آشوب» تفاوت گذاشت. اعتراض، بیان سازمانیافته و مسالمتآمیز نارضایتی است؛ اما آشوب معمولاً با بینظمی گسترده، تخریب، حمله به افراد یا اموال و از دست رفتن کنترل جمعی همراه میشود. جنگ شناختی میتواند از طریق تشدید خشم، انتشار اطلاعات نادرست و حذف صداهای میانه، این گذار را تسهیل کند؛ در هر صورت مسئولیت اصلی همچنان متوجه مجموعه عواملی است که نارضایتی واقعی را ایجاد کردهاند.
چرخه تقویتکننده بحران
رابطه تورم، ناآرامی و جنگ شناختی یکطرفه نیست. تورم، فشار اجتماعی تولید میکند؛ فشار اجتماعی اعتماد را کاهش میدهد؛ کاهش اعتماد، شایعه و روایتهای افراطی را تقویت میکند؛ این روایتها رفتارهای هیجانی و بیثباتی را افزایش میدهند؛ سپس بیثباتی سیاسی و اقتصادی، تولید، سرمایهگذاری، تجارت و عرضه کالا را مختل میکند و تورم دوباره شدت میگیرد.
اعتراضهای گسترده ممکن است باعث تعطیلی بازارها، اختلال در حملونقل، کاهش فعالیت بنگاهها و خروج سرمایه شود. در این حالت، برخورد صرفاً امنیتی با اعتراضها، بدون رسیدگی به ریشههای اقتصادی و بدون اطلاعرسانی شفاف، میتواند روایتهای بیاعتمادی را تقویت کند. مدیریت بحران نیازمند ترکیب اصلاح اقتصادی، حمایت اجتماعی، گفتوگو، حفظ نظم عمومی و مقابله حرفهای با اطلاعات نادرست است.
جمعبندی
ناترازی معیشت از جایی آغاز میشود که قیمتها سریعتر از درآمدها افزایش مییابند، اما آثار آن بهمراتب فراتر از کاهش قدرت خرید است. تورم مزمن، سفره خانوار را کوچک میکند، پسانداز را از بین میبرد، نابرابری را بیشتر میکند و امید به آینده را کاهش داده و حس بیعدالتی را تقویت میکند. این احساسها بهتدریج اعتماد عمومی را فرسوده و افکار عمومی را مستعد پذیرش روایتهای جعلی و هیجانی میکنند.
در چنین بستری، جنگ شناختی میتواند نارضایتی واقعی را بزرگنمایی، جهتدهی و قطبی کند. شایعه، اطلاعات نادرست، مقصرسازی، تحریک احساسات و بیاعتبارسازی نهادها ممکن است جامعه را از اعتراض مسالمتآمیز به رفتارهای هیجانی و آشوب سوق دهد. بااینحال نباید جنگ شناختی را تنها عامل واقعی بحران تلقی کرد. رسانهها زمانی قدرت تخریبی بیشتری پیدا میکنند که جامعه از پیش با مشکلات اقتصادی، تبعیض و بیاعتمادی مواجه باشد.
ازاینرو، پیشگیری از ناآرامی اجتماعی در درجه نخست با اصلاح ریشههای اقتصادی، حفظ قدرت خرید، حمایت از گروههای آسیبپذیر، شفافیت، گفتوگو و بازسازی اعتماد عمومی امکانپذیر است. مقابله با اطلاعات نادرست و عملیات شناختی نیز باید بر اطلاعرسانی دقیق، آموزش سواد رسانهای و تقویت منابع معتبر استوار باشد، نه بر انکار مشکلات واقعی. ثبات اقتصادی و اعتماد اجتماعی دو پایه اصلی آرامش عمومیاند؛ هرگاه این دو تضعیف شوند، فاصله میان بحران معیشتی و بحران اجتماعی کوتاهتر خواهد شد.
پاورقی
[۱] – عضو هیات علمی پژوهشکده حکمرانی اجتماعی و فرهنگی
