شرایط در مواجهه با اسرائیل به سمتی حرکت میکند که بیش از هر زمان، به عقلانیت، تحلیل واقعبینانه و تفکر انتقادی نیاز داریم. در چنین فضایی، روایتهای غلط فرهنگی میتوانند جامعه را از درک واقعیتهای اجتماعی و امنیتی منحرف کرده و ناخواسته همسو با اهداف روانی و رسانهای دشمن عمل کنند.
در جریان ۱۲ روزه جنگ و هفتههای پس از آن، دو گفتمان انحرافی در فضای فرهنگی و رسانهای کشور شکل گرفت که هر دو، ظرفیت ادراکی جامعه را با تهدید جدی مواجه کردهاند:
جریان اول: «جنگ آخرالزمانی» و جبرگرایی افراطی
این جریان، جنگ اخیر را نه یک رخداد سیاسی و نظامی قابل تحلیل، بلکه آغاز نبرد نهایی خیر و شر و تحقق نشانههای آخرالزمان تفسیر میکند. ویژگیهای اصلی این گفتمان عبارتاند از:
ارجاع مکرر به روایات ضعیفالسند یا مشکوک.
نادیده گرفتن نقش عقل، تدبیر و تصمیمسازی انسانی.
توجیه هر پیامد منفی بهعنوان بخشی از «مقدرات قطعی».
این رویکرد، با ذهنیت جبرگرایانه، امکان گفتوگو درباره ضعفها و اتخاذ راهبردهای اصلاحی را از بین میبرد. چنین تفکری سابقهای تاریخی در بخشهایی از سنت شیعی دارد و در یک دهه اخیر نیز، هر تحول منطقهای را با مفاهیم و شخصیتهای آخرالزمانی (مانند سفیانی یا نفس زکیه) تطبیق داده و از تحلیل استراتژیک فاصله گرفته است.
جریان دوم: «متافیزیک جنگ»؛ اجنه، طلسم و نمادگرایی
در این گفتمان، جنگ با ابزارهایی مانند نیروهای ماورایی، اجنه، طلسمها یا نشانههای نمادین (مانند ستاره داوود روی زمین) تحلیل میشود. روایاتی نظیر شناسایی فرماندهان ایرانی توسط اجنه، یا طرح طلسمهایی در پایتخت، مصادیق همین نگاهاند.در اینجا منکر ریشههای الهیاتی و واقعیت های قرآنی و دینی در سنت دینی نیستیم، اما تکیه افراطی بر این تبیینها بدون وزنسنجی عقلانی، باعث میشود بخش اصلی ماجرا، یعنی قدرت تکنولوژی، طراحی نظامی و تحلیل رسانهای به حاشیه رانده شود. این گفتمان با:
ایجاد فضای مبهم و رمزآلود،
تضعیف توجه به فناوری و علم،
واگذاری مسئولیت تحلیل و تصمیمگیری به نیروهای نامرئی
عملاً تحلیل اجتماعی را فلج میکند. اگر اسرائیل واقعاً با این ابزارهای خارقالعاده جنگ میکرد، چگونه هنوز نتوانسته اسرا را در سرزمین کوچکی چون غزه شناسایی و آزاد کند؟
اما خطر این دو روایت در چیست؟هردو جریان، قدرت تحلیل عقلانی را در جامعه تضعیف میکنند. بهجای پرداختن به دادهها، تجربهها و راهکارهای مؤثر، تودهها را درگیر تصوراتی میکنند که نه قابل بررسیاند و نه اصلاحپذیر. نتیجه آن است که: جامعه از گفتوگوهای سازنده دور میشود، نظام تصمیمسازی از بازخورد واقعی محروم میماند و در نهایت مسئولیتپذیری اجتماعی و حکمرانی روشن آسیب میبیند.
در چنین شرایطی، نقش علما و روحانیون بسیار کلیدی است. امروز بزنگاهی است برای تفکر اجتهادی؛ تفکری که رهبر انقلاب و مراجع بزرگ تقلید نمایندگی آن را بر عهده دارند؛ تفکری که هم عقلانیت را حفظ میکند، هم معنویت را. در نقطه مقابل، نوعی از تفکر اخباریگری و شبهروایی، نهتنها ناتوان از ارائه راهحل، بلکه منشأ افسانهسازی و تولید اضطراب اجتماعی است.
در نهایت به نظر می رسد در مواجهه با پیچیدگیهای جنگ و بازسازی پس از آن، جامعه ایرانی بیش از هر چیز به عقلانیت، مشارکت هوشمندانه و نقد سازنده نیاز دارد. روایتهایی که جنگ را به قضا و قدر آخرالزمانی یا نیروهای ماورایی تقلیل میدهند، نهتنها تحلیل سیاسی و فرهنگی را منحرف میسازند، بلکه ظرفیت جامعه برای تصمیمگیری و بازسازی را نیز تضعیف میکنند. ایمان و معنا، زمانی قدرتآفریناند که در خدمت عقل و تدبیر قرار گیرند؛ اگر نه، به ابزار تعلیق مسئولیت، پناه به توهم، و افول اراده جمعی تبدیل خواهند شد.
