تعداد کلمات:۲۲۳۰ کلمه/ تخمین زمان مطالعه: ۱۲ دقیقه
نویسنده:سید سعید هاشمی نسب
مقدمه
یادداشت حاضر در ۳ اردیبهشت ۱۴۰۵ نوشته شده که ایران و ایالات متحده در آتشبس قرار دارند و آرام آرام آسیبهای جنگ بیشتر خودش را نشان میدهد. نگارنده تصور میکند جامعه ایران پیش و پس از جنگهای ۱۲ روزه و رمضان با وضعیتی دوگانه در میان آرمان و واقعیت قرار دارد. از یک سو، آرمانهای والای انقلاب اسلامی که جامعه به آنها دلبستگی دارد و از سوی دیگر، واقعیتهایی تلخ که این آرمانها را به چالش کشیده است: جنگ، تلفات انسانی، آسیب به زیرساختها، تحریمها، و ناکارآمدی نهادی. این شکاف میان آرمان و واقعیت، نه صرفاً یک مفهوم نظری، بلکه واقعیتی زیسته است که در رفتار اجتماعی، مصرف فرهنگی، سرمایه اجتماعی، و هویتیابی جمعی بازتولید میشود.
سیاستگذار فرهنگی-اجتماعی باید این دوگانه را در مرکز تحلیل و مداخله خود قرار دهد. هر سیاستی که بدون توجه به این شکاف طراحی شود، در یکی از دو بنبست گرفتار میشود: یا آرمانهایی را تحمیل میکند که با واقعیت همخوانی ندارد، یا واقعیتهایی را میپذیرد که هرگونه امید به تغییر را تضعیف میکند. سیاستگذاری موفق باید بتواند پلی میان آرمان و واقعیت بسازد، بدون آنکه هیچیک را فدای دیگری کند. در یادداشت اخیر تلاش خواهد شد با توجه به این دیدگاه نظری، مسائل جامعه پساجنگ مرور شود.
مسئله اول: پلورالیسم روایی و ناتوانی در ارائه یک روایت واحد
جامعه ایران پس از جنگ دوم و سوم تحمیلی، دیگر جامعهای یکپارچه از نظر روایت نیست. سه قشر اصلی (جامعه انقلابی، جامعه خاکستری، و جامعه منتقد) هرکدام روایت متفاوتی از جنگ، نظام، و آینده دارند. برای قشر اول، جنگ آزمونی الهی و میدانی برای مقاومت است؛ برای قشر دوم، جنگ واقعیتی تلخ است که در تعلیق میان آرمان و واقعیت قرار دارد؛ و برای قشر سوم، جنگ تأییدی بر ناکارآمدی نظام سیاسی اجتماعی است.
پیامد برای سیاستگذار: سیاستگذاری فرهنگی باید پلورالیسم روایی را بپذیرد و از تلاش برای تحمیل یک روایت واحد اجتناب کند. این به معنای نفی هرگونه روایت رسمی نیست، بلکه به معنای آن است که روایت رسمی باید بتواند در فضایی از تنوع روایی، همچنان معنادار و جذاب باشد. سیاستگذار باید بپذیرد که بخشی از جامعه هرگز روایت رسمی را نخواهد پذیرفت و تلاش برای اجبار، نه تنها بیاثر، بلکه مضر است. این مسئله توسط دشمن با تکنیکهای مختلف جنگ شناختی مدنظر قرار گرفته است و تلاش دارند با در دست گرفتن روایت معیار برای قشر ضد انقلاب و خاکستری، نظام را تحت فشار قرار دهند.
مسئله دوم: جامعه خاکستری بهعنوان کلیدیترین نقطه مداخله
جامعه خاکستری قلب تپنده هر جامعهای پسابحران است. این قشر نه کاملاً با نظام همدل است و نه درصدد تغییر آن است؛ بلکه در وضعیتی از تعلیق دائمی به سر میبرد. آرمانهای انقلاب اسلامی برای این قشر هنوز معنادار است که نتیجه آن رنگی شدن آنها به نفع نظام جمهوری اسلامی در جنگ رمضان بوده است. قشر خاکستری در جنگ رمضان تمام معادلات دشمن برای ایجاد شورش داخلی را از بین برد. اما لابد توجه داشت که واقعیتهای جنگ به ویژه فقر، و بیاعتمادی ممکن است این جامعه را متاثر کند. در صورت ناکارآمدی به ویژه در حوزه اقتصادی این قشر بهتدریج از نظام فاصله میگیرد اما جایگزین مشخصی نیز ندارد و در فضایی از بیتفاوتی سیاسی و نگرانی فرهنگی غوطهور میشود.
نسل جوان این قشر (متولدین دهه ۸۰ و ۹۰ که به عنوان نسل Z شناخته میشود) بیشترین آسیبپذیری را دارند. آنها نه خاطرهای از جنگ تحمیلی اول دارند و نه به آرمانهای انقلاب چندان دلبستگیای دارند؛ برایشان جنگ حماسه نیست، بلکه واقعیتی تلخ و بیمعنا در زندگی روزمره است.
پیامد برای سیاستگذار: جامعه خاکستری کلیدیترین نقطه مداخله است. اگر نظام بتواند خدمات حداقلی ارائه دهد و شکاف آرمان-واقعیت را برای این قشر کاهش دهد، به سمت همراهی حرکت میکنند؛ در غیر این صورت، به سمت قطب انتقادی سرازیر خواهند شد. سیاستگذار باید بین کاهش شکاف آرمان-واقعیت برای این قشر و جلوگیری از جابهجایی آنها به قطب انتقادی تعادل برقرار کند. هرگونه سیاستی که این قشر را نادیده بگیرد یا به حاشیه براند، محکوم به شکست است.
مسئله سوم: بازسازی سرمایه اجتماعی در شرایط فرسایش
جنگ و بحرانهای پیشین سرمایه اجتماعی را در همه سطوح فرسایش داده است. اعتماد عمودی (شهروندان-نهادها) بهشدت کاهش یافته، اعتماد افقی (بین افراد) تضعیف شده، و شبکههای اجتماعی محلی و خانوادگی نیز تحت فشار قرار دارند. این فرسایش در میان جامعه خاکستری بیشتر از همه است: اعتماد به نهادها کاهش یافته، اما شبکههای خانوادگی و محلی هنوز پابرجاست و نقش بالشی و ضربهگیر ایفا میکند.
پیامد برای سیاستگذار: سیاستگذار باید الگویی برای بازسازی اعتماد—هم عمودی و هم افقی—طراحی کند. این بازسازی نمیتواند صرفاً از بالا به پایین باشد و نیازمند مشارکت نهادهای مدنی و شبکههای محلی است. سیاستگذار باید بپذیرد که اعتماد از پایین به بالا ساخته میشود، نه از بالا به پایین. اقدامات کوچک اما معنادار (شفافیت، پاسخگویی، مشارکت) میتواند آغازگر بازسازی اعتماد باشد.
مسئله چهارم: شکاف نسلی و ضرورت سیاستگذاری نسلی
دو نسل با تجربههای زیسته متفاوت از جنگ وجود دارد: نسلی که جنگ اول تحمیلی (۱۳۵۹-۱۳۶۷) را تجربه کرده، نسلی که جنگ اول را شنیده و جنگ دوم و سوم (۱۲ روزه و رمضان) را تجربه کرده است. هر نسل، شیوه متفاوتی در مواجهه با دوگانه آرمان و واقعیت دارد: نسل اول تا حدودی آرمانها را با واقعیت تطبیق داده و به نوعی تعادل رسیده؛ نسل دوم بیشتر در تعلیق میان آرمانهای شنیدهشده و واقعیتهای زیسته سرگردان است.
پیامد برای سیاستگذار: سیاستگذار فرهنگی باید پاسخگوی نیازهای متفاوت هر نسل باشد و از تحمیل یک الگوی واحد بر همه نسلها اجتناب کند. برای نسل اول، سیاستهای مبتنی بر تجربه نسلی مناسب است؛ برای نسل دوم، سیاستهایی که بتواند آرمانهایشان را با واقعیتها آشتی دهد.
مسئله پنجم: مهاجرت و حفظ سرمایه انسانی
جامعه انتقادی هم توان و هم انگیزه مهاجرت دارد. این قشر شامل نخبگان، متخصصان، و جوانان تحصیلکرده است که در طبقات متوسط شهری متمرکزند. مهاجرت این قشر نه صرفاً یک تصمیم اقتصادی، بلکه یک تصمیم هویتی است: آنها با مهاجرت، هم از واقعیت فرار میکنند و هم گمان میکنند به آرمانهای مدنظرشان (آزادی و رفاه) دست مییابند.
پیامد برای سیاستگذار: سیاستگذار باید بین ایجاد انگیزه ماندن و پذیرش واقعیت مهاجرت تعادل برقرار کند. تلاش برای جلوگیری از مهاجرت بدون ایجاد شرایط مناسب، نه عملی است و نه مطلوب. سیاستگذار باید بپذیرد که بخشی از جامعه هرگز نخواهد ماند و سیاستهای خود را بر این واقعیت بنا کند. در عین حال، سیاستهایی برای حفظ پیوند مهاجران با کشور (حفظ هویت ایرانی، سرمایهگذاری از راه دور، بازگشت موقت) میتواند مفید باشد.
مسئله ششم: بهداشت روانی و ترومای جمعی
جنگ پیامدهای روانشناختی گستردهای دارد که در کوتاهمدت قابل مشاهده نیست. ترومای جمعی میتواند نسلها را تحت تأثیر قرار دهد و الگوهای رفتاری، شناختی، و عاطفی را در فرزندان بازتولید کند. این تروما در میان همه قشرها وجود دارد، اما شکل بروز آن متفاوت است: در جامعه انتقادی به شکل خشم و سرزنش، در جامعه خاکستری به شکل بیتفاوتی و اضطراب پنهان، و در جامعه پایبند به آرمان به شکل عادیسازی و درونیسازی.
پیامد برای سیاستگذار: سیاستگذار باید زیرساختهای بهداشت روان را تقویت کند، انگ اجتماعی مراجعه به متخصصین روانشناسی را کاهش دهد، و به مسئله انتقال بیننسلی تروما توجه ویژه داشته باشد. این توجه باید نه صرفاً در سطح فردی، بلکه در سطح جمعی باشد: حمایت از گروههای آسیبدیده، ایجاد فضای عمومی برای پردازش تجربه جنگ، و حمایت از تولید فرهنگی (سینما، ادبیات، هنر) که بتواند ترومای جمعی را بیرونی و قابل پردازش کند.
مسئله هفتم: قطبی شدن فرهنگی و مسئله مصرف فرهنگی
شکاف میان فرهنگ رسمی و فرهنگ مردمی عمیقتر شده است. جامعه انتقادی بهطور فزایندهای از فرهنگ رسمی فاصله گرفته و به مصرف فرهنگی متنوع و فراتر از رسمی روی آورده است. جامعه خاکستری در وضعیتی از مصرف دوگانه فرهنگی به سر میبرد: هم مصرفکننده فرهنگ رسمی و هم گرایش به الگوهای دیگر دارد. جامعه پایبند به آرمان حول محور فرهنگ مقاومت متحد مانده است.
پیامد برای سیاستگذار: سیاستگذار باید بین حمایت از تولید فرهنگی رسمی و پذیرش تنوع فرهنگی تعادل برقرار کند. تلاش برای کنترل کامل مصرف فرهنگی نه عملی است و نه مطلوب. سیاستگذار باید بپذیرد که فرهنگ از بالا قابل مهندسی نیست و باید فضایی برای تولید فرهنگی از پایین ایجاد کند. این به معنای رها کردن فرهنگ رسمی نیست، بلکه به معنای آن است که فرهنگ رسمی باید بتواند در فضایی رقابتی، معنادار و جذاب باشد.
مسئله هشتم: بازتعریف نقشهای جنسیتی در شرایط بحران
جنگ فشار مضاعفی بر زنان وارد میکند. الگوهای سنتی نقش جنسیتی با چالش مواجه شده و زنان نقشهای جدیدی بر عهده گرفتهاند. این بازتعریف، هم فرصت است و هم تهدید: فرصت برای ارتقای جایگاه زنان، و تهدید برای واکنش محافظهکارانه و بازگشت به الگوهای سنتی پس از جنگ.
پیامد برای سیاستگذار: سیاستگذار باید به بازتعریف نقشهای جنسیتی در شرایط بحران توجه کند و از سیاستهایی که زنان را به حاشیه میبرد، اجتناب نماید. در عین حال، باید به نگرانیهای اقشار محافظهکار درباره تغییرات سریع جنسیتی نیز توجه داشته باشد و فضایی برای گفتوگوی نسلی و بینجنسیتی ایجاد کند.
مسئله نهم: انسجام درونی جامعه پایبند به آرمان
جامعه پایبند به انقلاب بیشترین انسجام را حفظ کرده است. نهادهای مردمی مرتبط با نظام (مساجد، هیئتها، بسیج) بیشترین کارکرد اجتماعی را دارند و نقش شبکه حمایتی را ایفا میکنند. اما این قشر نیز از شکاف آرمان-واقعیت بیتأثیر نیست: ناکارآمدی در ارائه خدمات عمومی، فساد، و شکاف طبقاتی حتی در میان این قشر ممکن است، ایجاد نارضایتی میکند.
پیامد برای سیاستگذار: سیاستگذار باید به انتظارات این قشر برای تغییر از درون پاسخ دهد. اگر این نارضایتی بهقدر کافی عمیق شود، این قشر نه به سوی انتقاد از نظام، بلکه به سوی انقلاب درونی حرکت میکند: انتظار تغییر، اصلاح، و عدالت از درون نظام. سیاستگذار باید این انتظار را جدی بگیرد و به آن پاسخ دهد.
مسئله دهم: خطر تقابل درونی و مسئله انسجام ملی
ساختار سهگانه جامعه ایران (جامعه منتقد، جامعه خاکستری، و جامعه انقلابی) نه تنها شکافی سیاسی، بلکه پتانسیل تقابل درونی را نیز در خود حمل میکند. این تقابل میتواند اشکال مختلفی به خود بگیرد: از تقابل فرهنگی-نمادین (تعارض در الگوهای پوشش، موسیقی، و مناسک) تا تقابل سیاسی و حتی خشونتآمیز. موارد ذیل شرایطی است که خطر تقابل را افزایش میدهد:
نخست، جابهجایی جامعه خاکستری است. اگر این قشر به سمت جامعه منتقد حرکت کند، توازن قوا بهطور بنیادین تغییر میکند و جامعه انقلابی احساس تهدید خواهد کرد. این احساس تهدید میتواند به دو واکنش منجر شود: یا درونگرایی و انزوای بیشتر، یا تقابل فعال.
دوم، فروپاشی اقتصادی میتواند رقابت بر سر منابع محدود را تشدید کند. در شرایطی که جنگ زیرساختها را ویران کرده و تحریمها اقتصاد را فلج کرده، هر قشری برای بقای خود مبارزه خواهد کرد و این مبارزه میتواند شکل خشونتآمیز به خود بگیرد.
سوم، مداخلات خارجی به هر شکل به ویژه جنگ شناختی میتواند شکافهای داخلی را تشدید کند. تجربه عراق، سوریه، و لیبی نشان داده که در شرایط پسا جنگ، قدرتهای خارجی میتوانند از شکافهای داخلی بهرهبرداری کنند و یک جامعه پارهپاره را به جنگ داخلی تبدیل کنند.
چهارم، شکافهای هویتی موازی میتواند تقابل را تقویت کند. علاوه بر شکاف سیاسی، شکافهای قومی، مذهبی، و نسلی نیز وجود دارد که در شرایط بحران میتوانند فعال شوند.
در مقابل، چند عامل مانع از تقابل تمامعیار میشود. جامعه خاکستری بهطور سنتی ثباتطلب است و ترجیح میدهد در وضعیت تعلیق بماند تا اینکه وارد تقابل شود. تجربه تلخ جنگ تحمیلی، خستگی از جنگ را در همه قشرها ایجاد کرده و این خستگی از جنگ مانعی قوی در برابر تقابل خشونتآمیز است. همچنین، نهادهای امنیتی-نظامی قوی، مانعی ساختاری در برابر تقابل سازمانیافته ایجاد میکنند. به همین دلیل باید این موارد مدنظر سیاستگذار قرار گیرد.
پیامد برای سیاستگذار: سیاستگذار باید خطر تقابل درونی را جدی بگیرد، اما آن را نه بهعنوان نتیجه قطعی، بلکه بهعنوان یک احتمال قابل مدیریت در نظر بگیرد. مهمترین ابزار پیشگیری، حفظ جامعه خاکستری در وضعیت تعلیق سازنده است: یعنی جامعه خاکستری کاملاً همراه جامعه انقلابی و نظام نیست، اما در تقابل فعال با نظام هم قرار نگیرد. این نیازمند آن است که نظام بتواند خدمات حداقلی ارائه دهد، از خشونت پرهیز کند، و فضایی برای بیان نارضایتی بدون تقابل فراهم کند. در عین حال، سیاستگذار باید از فعالسازی شکافهای هویتی موازی (قومی، مذهبی، نسلی) اجتناب کند و بر سرمایههای مشترک (هویت ملی، تاریخ مشترک، امید به آینده) تأکید ورزد.
مسئله یازدهم: زمانبندی و اولویتبندی
همه مسائل فوق بهطور همزمان قابل حل نیست. سیاستگذار باید اولویتبندی کند و بر مسائل فوریتر تمرکز کند. مسائل فوری شامل بهداشت روانی، مهاجرت و تأمین نیازهای اساسی است. مسائل میانمدت شامل بازسازی سرمایه اجتماعی، کاهش شکاف نسلی، و مدیریت دوقطبی فرهنگی است. مسائل بلندمدت شامل بازتعریف هویت جمعی، آشتی میان آرمان و واقعیت و انسجام ملی است. سیاستگذار باید بتواند در کوتاهمدت، ثبات و امنیت را تأمین کند، در میانمدت، اعتماد را بازسازی کند، و در بلندمدت، آیندهای مشترک بسازد.
نتیجهگیری
سیاستگذار فرهنگی-اجتماعی پسا جنگ ایران با جامعهای مواجه است که در شکاف میان آرمان و واقعیت گرفتار شده است. این شکاف نه صرفاً یک مشکل، بلکه فرصتی برای بازاندیشی در آرمانها و واقعیتهاست. جامعه خاکستری کلیدیترین نقطه مداخله است: اگر بتوان شکاف آرمان-واقعیت را برای این قشر کاهش داد، ثبات نسبی حفظ خواهد شد؛ در غیر این صورت، جابهجایی تدریجی این قشر به سوی جامعه منتقد، توازن قوا را بهطور بنیادین تغییر خواهد داد.
سیاستگذار باید بتواند پلی میان آرمان و واقعیت بسازد. این به معنای نفی آرمانها و پذیرش واقعیتهای موجود بدون توجه به آرمانها نیست بلکه به معنای آن است که سیاستگذار تلاش دارد آرمانها را با واقعیتها آشتی دهد و واقعیتها را به سوی آرمانها حرکت دهد. این کار نه از بالا و نه صرفاً با سیاست ممکن است، بلکه نیازمند مشارکت همه قشرها، نسلها، و نهادهاست./پایان
