کالبدشکافی نقش اتباع خارجی در جنگ ۱۲ روزه و پیامدهای فقدان روایت اول

حکمرانی مهاجرت ایران، برای عبور موفق از این بحران، باید از یک واکنش‌گر امنیتی به یک معمار روایت هوشمند تبدیل شود

تعداد کلمات: ۱۷۸۰ کلمه/ تخمین زمان مطالعه: ۱۰ دقیقه

 

مقدمه

پس از فروکش کردن آتش جنگ ۱۲ روزه میان جمهوری اسلامی ایران و رژیم صهیونیستی در خرداد و تیرماه ۱۴۰۴، کشور به ناگاه با موج ثانویه‌ای مواجه شد که مسأله دیرپا و بغرنج حضور اتباع خارجی، به‌ویژه مهاجران افغانستانی، را از حوزه‌ی مدیریت امور اجتماعی و اقتصادی به یک بحران امنیتی-اجتماعی تمام‌عیار تبدیل کرد. این رخداد، همچون یک زمین‌لرزه اجتماعی، نه تنها ساختار مهاجرتی کشور را لرزاند، بلکه شکاف‌های هویتی و فرهنگی عمیقی را در افکار عمومی پدیدار ساخت.

انتشار گزارش‌های خبری -که در ابتدا عمدتاً ناقص و فاقد جزئیات دقیق بودند- درباره همکاری احتمالی و معدود برخی از اتباع بیگانه در اقدامات تخریبی و جاسوسی در آن مقطع زمانی، کافی بود تا جرقه‌ی یک واکنش عمومی بی‌سابقه را در فضای مجازی ایران بزند. بلافاصله، یک موج سهمگین افغان‌هراسی و مطالبه‌ی شدید برای اخراج حداکثری و فوری تمامی مهاجران غیرمجاز، بدل به ترند روز شد. هدف این گزارش تحلیلی، واکاوی دقیق این رخداد، ایجاد تمایز قاطع میان واقعیت تأییدشده‌ی امنیتی و ترندمجازی شکل‌گرفته از هیجان، و در نهایت، تحلیل این گسست دوقطبی بر مختصات حکمرانی مهاجرت در ایران است. این ماجرا، بیش از هر چیز، روایتی است از اهمیت روایت اول و نقش تعیین‌کننده آن در مدیریت بحران‌های ملی.

کالبدشکافی واقعیت

ورود جنبه‌ی امنیتی به هر مسأله‌ای شبیه مسأله‌ی مهاجرت، هرچند که محدود و موردی باشد، همواره از حساسیت‌های بالایی برخوردار است. رخدادهای پس از جنگ ۱۲ روزه، ضرورت بازنگری در مکانیسم‌های کنترلی اتباع را عیان ساخت و نقش نهادهای مربوطه در این زمینه را بیش از پیش واضح نمود.

بررسی اسناد و داده‌های ارائه‌شده نشان می‌دهد که کانون بحران، حول گمانه‌هایی مبنی بر مشارکت «تعدادی» از افراد افغانستانی با نیروهای متخاصم رژیم صهیونیستی بود. این رخداد، هرچند که در جای خود از اهمیت اطلاعاتی برخوردار است، اما نباید به یک تهدید ساختاری بسط داده شود. ایران میزبان جمعیتی بیش از ۴ میلیون نفر تبعه غیرمجاز است و تعمیم رفتارهای نادرست و احتمالاً نفوذی چند فرد به کل جامعه مهاجر، بزرگترین خطای تحلیلی و مدیریتی رسانه و دستگاه‌های منتشر کننده اخبار در زمان جنگ بود.

در همین راستا، باید به آمار و ارقام توجه داشت: از مجموع بیش از ۴ میلیون تبعه غیرمجاز بنا به رویات مسئولین امر، تا اواخر تیرماه ۱۴۰۴، حدود ۷۷۰ هزار نفر کشور را ترک کرده بودند. این یعنی بخش عظیمی از جمعیت غیرمجاز همچنان در کشور حضور داشتند. لذا، تهدید امنیتی، یک مسئله‌ی موردی و مدیریتی برای لایه‌های خاصی از این جمعیت میلیونی بود، نه یک بحران امنیتی فراگیر و سیستماتیک. وظیفه نهادهای اطلاعاتی، تفکیک دقیق میان این دو لایه بود تا مدیریت خرد، جایگزین تعمیم کلان نشود.

پس از کاهش هجمه‌های رسانه‌ای، سخنان دبیر شورای عالی امنیت کشور، تلاشی مهم و حیاتی برای تثبیت واقعیت بود. تحلیل و خبر ایشان مبنی بر عدم دخالت خاص و اکثریت قریب به اتفاق اتباع خارجی در حوادث امنیتی، به مثابه‌ی یک مرجعیت رسمی، نقش اساسی در کاهش سطح تهدید ایفا نمود. این موضع‌گیری، یک واقعیت‌نما کلیدی بود که حجم و گستردگی تهدید امنیتی را به سطح نفوذ محدود و قابل مدیریت فروکاست. اهمیت این دیدگاه رسمی در آن است که از تعمیم بدبینی و گناهکار فرض کردن کل جمعیت مهاجر و پناهنده جلوگیری می‌کند و تأکید دارد که برنامه‌ریزی‌های کلان مهاجرتی، نباید تحت‌الشعاع هیجان و اطلاعات ناپخته قرار گیرند. پیامدهای این سخنان در ترازوی حکمرانی مهاجرت، این است که سیاست‌های طرد و اخراج باید بر مبنای قانون، منافع ملی و مدیریت ساماندهی صورت پذیرد، نه بحران امنیتی عمومی و مطالبه‌ی هیجانی.

ظهور دوقطبی و باخت در روایت اول

برخلاف واقعیت کنترل‌شده‌ی امنیتی، پیامد رخدادهای ۱۲ روزه در اکوسیستم فضای مجازی ایران، عمق و گستردگی خیره‌کننده‌ای داشت و به یک نقطه‌ی جوش فرهنگی-هویتی تبدیل شد.

از تبدیل خبر محدود به سونامی ترند

فضای مجازی، طبق معمول، نه آیینه‌ی واقعیت، بلکه اتاق پژواکی بود که سیگنال‌های ضعیف را به امواج قدرتمند تبدیل کرد. فرآیند تبدیل یک خبر امنیتی کوچک به یک ترند بزرگ، از یک مکانیسم سه‌مرحله‌ای پیروی کرد:

  1. برجسته‌سازی هیجانی: اخبار اولیه، که عمدتاً ناقص و هیجانی بودند، توسط رسانه‌های خاص و سپس کاربران خشمگین یا دوقطبی‌ساز، به شکلی اغراق‌آمیز و خارج از متن منتشر شدند. در این مرحله، اطلاعات جای خود را به احساسات داد.
  2. تعمیم و دامن زدن به افغان‌هراسی: این اخبار موردی به‌سرعت از یک حادثه امنیتی خاص به یک تهدید هویتی عمومی تعمیم داده شد. گفتمان‌های پیشین افغان‌هراسی که در بستر شبکه‌های اجتماعی وجود داشتند، فعال شده و زمینه یک فشار رسانه‌ای شدید برای پاکسازی یا طرد مطلق را فراهم آوردند. دوقطبی هویتی میان ما (ایرانیان اصیل) و آن‌ها یا دیگری (مهاجران غیرمجاز/تهدیدآمیز) با سرعتی غیرقابل کنترل تثبیت شد.
  3. فشار بر حکمرانی و شتاب سیاست‌گذاری: در نهایت، فضای مجازی به یک بستر قدرتمند فشار تبدیل شد. این فشار، سیاست‌گذاران را به سمت اتخاذ تدابیر قاطع و فوری سوق داد. این شتاب، در شرایطی رخ داد که اجرای طرح اخراج، خود با چالش‌های عدیده‌ای روبه‌رو بود؛ از شائبه‌ی برخورد نامناسب و جدایی اعضای خانواده گرفته تا نبود ظرفیت‌های اقتصادی و لجستیکی در افغانستان و مهم‌تر از همه، تصویرسازی منفی رسانه‌ای از ایرانیان در سطح بین‌المللی و منطقه‌ای (به عنوان برخوردکنندگان خشن).

باخت روایت اول؛ خلأ گفتمان‌سازی رسمیِ صحیح

نقطه ضعف محوری حکمرانی در این بازه، نمونه‌ای واضح از باخت روایت اول بود. در لحظه‌ی انفجار خبری، حکومت نتوانست یک روایت جامع، تحلیل‌گرایانه و میانه‌ای را در مقابل امواج اطلاعات نادرست و هیجانی فضای مجازی ارائه دهد. این خلأ روایت‌سازی، به‌سرعت توسط جریان‌های دوقطبی‌ساز پر شد. نکته منفی دیگر آن بود که خود رسانه ملی نیز برخی اوقات بر این جریان دوقطبی سوار شده بود و اخبار متراکمی پیرامون دستگیری اتباع خارجی ارائه می‌نمود.

با نگاهی دقیق‌تر، مشخص شد ریشه‌ی اصلی بحران نه در خود مهاجران، بلکه در نحوه‌ی روایت ماجراست. رسانه‌های رسمی، در همان ساعات حساس پس از پایان جنگ، سکوت کردند یا دیر واکنش نشان دادند. در حالی‌که شبکه‌های اجتماعی با انبوه محتواهای هیجانی و گاه ساختگی، میدان را در دست گرفته بودند. نتیجه روشن بود: روایت اول را دیگران ساختند، نه رسانه ملی. نکته مهم‌تر اینکه، رسانه ملی نیز در برخی مقاطع، به‌جای آرام‌سازی فضا، ناخواسته بر طبل نگرانی کوبید. گزارش‌های پیاپی از «دستگیری اتباع»، به ذهن مردم این پیام را داد که تهدید بزرگ‌تر از آن چیزی است که گفته می‌شود. این همان خطایی بود که مرز میان اطلاع‌رسانی و دامن زدن به ترس را از میان برد.

در نهایت وقتی روایت رسمی معتبر، صریحاً بر نفوذ محدود تأکید کرد، اما عمل در میدان عمومی تحت فشار سونامی ترندها و هشتگ‌ها قرار ‌گرفته بود، نشان می‌دهد که حکمرانی مهاجرت در مدیریت روایت حتی با امکان دسترسی به اطلاعات پنهان شکست خورده است. در نهایت رسانه ملی از موضع هیجانی خود پایین نیامد و سبب بروز پیامدهای داخلی همانند گسست اجتماعی و ایجاد شائبه‌های نژادپرستی در داخل و همچنین محذورات بین‌المللی مثل دیپلماسی عمومی ضعیف در قبال بیانیه های سازمان ملل همراه شد.

فشار رسانه‌ای نه تنها بر گفتمان، بلکه بر عملکردهای اجرایی نیز تأثیر نهاد. سیاست‌های کلان مهاجرت، ناگزیر از مواجهه با تبعات این دوقطبی بودند. با وجود ضرورت قانونی اخراج اتباع غیرمجاز، شتاب ناشی از فشار رسانه‌ای، پیچیدگی‌های اجرای این طرح را دوچندان کرد. این چرخه، نشان می‌دهد سیاست درست وقتی در زمان نادرست و با روایت نادرست اجرا شود، به نتیجه معکوس می‌رسد. اجرای قانون لازم است، اما روایت انسانی و توضیح عمومی آن نیز به همان اندازه حیاتی است. در غیاب این روایت، حتی تصمیم درست هم می‌تواند ناعادلانه جلوه کند. در این بین برخی چالش‌ها نیز به اجرا سیاست لطمه مستقیم وارد کرد.

  • جدایی خانواده‌ها: اجرای سریع طرح، خطر جدایی اعضای خانواده‌هایی را که برخی مجاز و برخی غیرمجاز بودند، بالا برد و بُعد انسانی قضیه را تحت‌الشعاع قرار داد.
  • تصویر منفی رسانه‌ای: شیوه برخورد و اجرای طرح، توسط رسانه‌های معاند به شدت برجسته شد و تصویرسازی منفی رسانه‌ای از ایرانیان به‌عنوان مردمی فاقد مدارا را پس از ۴۰ سال میزبانی شرفتمندانه، در سطح جهانی شکل گرفت. این امر، مستقیماً به دیپلماسی عمومی کشور آسیب وارد کرد و تصویر ملی را مخدوش نمود.
  • نبود ظرفیت در مقصد: کشور افغانستان فاقد ظرفیت‌های اقتصادی و لجستیکی کافی برای پذیرش این حجم انبوه از بازگشت‌کنندگان بود، که این خود زمینه‌ساز یک بحران انسانی در منطقه می‌شد و منجر به موج بازگشت مجدد یا مهاجرت‌های ثانویه و همچنین گرمتر شدن بازار قاچاق مهاجر شد.

این چالش‌ها به وضوح نشان می‌دهند که گفتمان‌سازی مقدم بر اجرای سیاست است. یعنی سیاست‌های قانونی باید ابتدا با یک روایت قوی و انسانی در فضای عمومی تثبیت شوند تا اجرای آن‌ها با کمترین هزینه سیاسی و اجتماعی صورت پذیرد.

جمع بندی

تحلیل جامع واقعیت‌های امنیتی در کنار پیامدهای عمیق فضای مجازی، ما را به یک نتیجه‌گیری راهبردی رهنمون می‌سازد: چالش کنونی حکمرانی مهاجرت در ایران، ماهیتی بیشتر امنیتی و کمتر رسانه‌ای دارد و اولین چالش کنونی حکمرانی مهاجرت در ایران، فشار رسانه‌ای و باخت در ساخت روایت اول است.

حکومت، اگرچه در مهار تهدید امنیتی موفق بوده و ابعاد آن را محدود نگه داشته است، اما در میدان جنگ روایت‌ها، میدان را به جریان‌های دوقطبی‌ساز واگذار کرده است. بازگشت به حکمرانی آینده‌نگر و هوشمند، نیازمند اتخاذ راهبردهای زیر است:

  1. راهبری واحد: نبود مدیریت یکسان و منطقی منطبق بر قوانین شفاف، خلاء جدّی است که باید در چه سریعتر جبران شود. تکثر نهادی در مدیریت و عدم یکپارچگی سیاستی، سبب اختلال در حکمرانی مهاجرتی شده است.
  2. مدیریت فعال دیپلماسی عمومی: فعال‌سازی هسته‌های دیپلماسی عمومی برای گسترش گفتمان رسمی و انسانی حاکمیت در بستر غیررسمی و در فضای کشورهای مخاطب، به منظور جلوگیری از بروز مخاطرات حقوق بشری و کاهش تصویر منفی.
  3. گفتمان‌سازی ترویجی و فرهنگی: اجرای پویش‌های فرهنگی توسط نهادهای مربوطه با پیام همدلی، مدارا و هم‌زیستی مسالمت‌آمیز و تأکید بر اشتراکات عمیق تاریخی و فرهنگی با توجه به حضور آمار چند میلیونی اتباع مجاز و لزوم رسیدن به ادغام اجتماعی، در کنار اجرای قاطعانه و قانونی سیاست‌های اخراج غیرمجاز. هدف این اقدام، کاهش گفتمان افغان‌هراسی و جلوگیری از تفرقه‌افکنی و توطئه‌های افغان‌هراسانه است.
  4. وحدت و تولید روایت صحیح بهنگام: جبران نبود روایت واحد صحیح در زمان موثر خود، باید به عنوان یک سیاست رسمی و مهم توسط نهاد متولی پیگیری شود. اگر روایت سازی در زمان خود شکل بگیرد به جای ایجاد بحران، خود مدیریت کننده بحران خواهد بود.

در نهایت، همسایگی ایرانیان و افغان‌ها یک واقعیت همیشگی است و تصویری که این دو ملت از یکدیگر در ذهن دارند، اهمیتی راهبردی دارد. حکمرانی مهاجرت ایران، برای عبور موفق از این بحران، باید از یک واکنش‌گر امنیتی به یک معمار روایت هوشمند تبدیل شود تا بتواند در عین رعایت قاطعانه منافع و قوانین ملی، از سرمایه‌ی اجتماعی خود در داخل و خارج محافظت نماید. چرا که جنگ‌های آینده نه صرفاً با سلاح، بلکه با روایت‌ها تعیین می‌شوند. برنده، کسی است که زودتر، دقیق‌تر و صحیح‌تر حرف بزند. اگر روایت درست ساخته شود، بحران‌ها نه تنها تهدید نیستند، بلکه فرصتی برای بازسازی سرمایه اجتماعی و ملی خواهند بود. این یک نبرد رسانه‌ای است که پیروزی در آن، مقدم بر هر اقدام اجرایی دیگری است./پایان

این مقاله را به اشتراک بگذارید